تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

اراجیف یاسی و باران

خداوندا مرا از شر دوستانم در امان بدار از پس دشمنانم خودم بر میایم

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یوهووووووووووووووووووووو 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

ما دوباره اومدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییممممممممممممممم

حالا همگی با هم موج مکزیکی

سووووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

ددددددسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتت

جیییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغ

هوووووووررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شکه شدین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه سال گذشت

۲۲ اردیبهشت پارسال جمع کردیم و رفتیم

۲۳ اردیبهشت امسال برگشتیم

نمیگم چه زود گذشت

به اندازه ی یه روز

نه

به نظرم خیلی هم دیر گذشت

تئ این یه سال خیلی اتفاق ها افتاد و خیلی چیزا عوض شد

اما ما هنوز همونیم(با این تفاوت که ابروهای باران خانم روز به روز اب میره)

و دوباره برگشتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییممممممممممممم

دوباره سوت دست جیغ کولی بازی و ..............

خب دیگه برا امروز بسه

من برم دیگه

پ ن: چیه باران خانم؟ شگه شدی؟ حالا نمیخواد گریه کنی

پ ن :عکساش باشه باران بزاره من تو کافی نتم و نیمتونم زیاد بمونم

باااااااااااااااای باااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 12:28  توسط یاسی  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

این سلام با بقیه سلامها فرق میکنه؟

اگه گفتین چرا؟!!!!

بدوووووووووووووووووو زود باش بگوووووووووووووووو

اه بازم مثل همیشه بزار خودم بهتون بگم این سلام خداحافظی بود

یادش بخیر یاد اولین پست وبلاگ افتادم البته من ننوشته بودم یاسی نوشته بود

اول وبلاگمونو تو میهن بلاگ ساختیم بعدش به اصرار بچه ها اومدیم بلگفا(یاسی اصلا راضی نبود)

خلاصه اراجیفمونو اوردیم تو بلگفا...تا الان که این اخرین پست وبلاگمونه...

می دونم خیلی دلم برای اینجا تنگ میشه...چون تنها سرگرمی و دلخوشیم بوده تو  این یک ساله...

ولی هر اومدنی یه رفتنی داره...

اومدم ازتون به خاطر همه چیز تشکر کنم...اینکه تنهامون نزاشتین و با صبر و حوصله اراجیفمونو می خوندین...(اینا همه شکسته نفسیهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

دلم برای همه تون تنگ میشه...هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

حالا نمی خواد گریه کنین..من هم گریم میگیره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه دوستی بود که اون هم از میهن بلاگ همراه ما اومد بلگفا از اون هم ممنونم...مرسی دوست خوبم که تنهامون نزاشتی

خب بریم سراغ اخرین اراجیفها:

اراجیف۱:همین اول بهتون میگم که خیلییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم

اراجیف۲:از همه تون خفن ممنونم(جمله رو جون داداش داشتی)

اراجیف۳:امیدوارم هر جا که هستین موفق باشین...

اراجیف۴:یه چیزی قابل توجه همه کسایی که اومدن اینجا بهم گفتن که بی معرفت یا کم لطف شدم...

من تا اونجایی که می تونستم به همتون سر میزدم..وگرنه نه بی معرفت بودم و نه کم لطف..

اراجیف۵:خیلی مواظب خودتون باشینخیلی دلم براتون تنگ میشه...خیلیییییییییییییییییییی

برای همیشه خداحافظ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:45  توسط باران   | 

اول بزار بهت بگم چه اهنگی دارم گوش میدم:

پایانه ثانیه منم      هر جا که ساعت ببینم     عقربه هاشو می شکنم.

سلام خانم ناز!!!

می دونی اون شب خیلی غافلگیر شدم هم از بابت اس ام اس های تو و ملیکا و هم از پستی که زدی!!

تو می دونستی گریم می گیره بهم چیزی نگفتی(الان هم هنوز هیچی نشده گریم گرفته)فقط اون شب بهم گفتی می خوای اپ کنی!

من هم بی خبر از همه جا کلی ذوق کردم که تو بالاخره می خوای اپ کنی...تو گفتی می خوام کلی خودمونو تحویل بگیرم...ولی من منظورت رو متوجه نشدم!

بعد اس ام اس هاتون بود که تصمیم گرفتم یه سری به نت بزنم تا ببینم اپت در مورد چیه!

خیالم راحت بود که سوتی جدیدی ندادم که بخوای تو وب بنویسی(مثل همیشه یادته میگفتی میرم سوتیتو تو وب مینویسم)!!!

فکر همه چیو می کردم جزء این رو!!

پست خداحافظی!خیلی غافلگیرم کرده بودی خانم ناز!

و من بدون اینکه حتی پستت رو بخونم اشکم در اومد.

نمی دونم چرا این کار رو کردی!قرار نبود چیزیو از هم پنهون کنیم ولی تو این کار رو کردی و من مات و مبهوت موندم از این کاری کردی.

تمام خاطرات این یه سال اومد جلوی چشمام...یادته پارسال همین موقع تو وب گفتی که من نامزد گرفتم...اپم رو تحریف کردی!یادته اون اوایل وقتی وبلاگ رو درست کردیم چه حسی داشتیم

تند تند اپ میکردیم!چقدر ذوق داشتیم!ولی الان...

بهت قبلا گفتم اگه بری من هم میرم وب رو می بندم..من هم دیگه هیچی نمی نویسم...فرداش بهت گفتم الکی اون پست و زدی تو بهم گفتی نه!!!

اخه تو چت شب قبلش بهم گفتی پستم الکیه...برای دلخوشی من گفته بودی...گفتی چون می دونستم گریت میگیره این رو بهت گفتم...

چون می دونستم قبول نمیکنی بهت نگفتم!

من بهت هیچی نگفتم...هیچی نداشتم که بهت بگم!من فقط دوست داشتم تو راحت باشی.بهت گفتم اگه وب روهم نبندم دیگه هیچ پستی هم نمیزنم.

تصمیمم کاملا جدی بود.با اینکه وب رو خیلی دوست داشتم ولی بدون تو برام بی معنی می شد..چقدر رو اسم وبلاگمون فکر کرده بودیم یادته؟

تا اینکه امیر بهم گفت اگه یاسی اجازه میده من میام...بهت گفتم:گفتی برام فرقی نمیکنه می دونی که ناراحت نمیشم.

اگه امیر این حرف و نمیزد حتما اینجا رو می بستم.شایدم بستم!!!

خانم نازم!خانم خوشگله، من منتظرت می مونم که یه روزی بیای و اپ کنی.

من خیلی دوست دارم خیلی.

خوشحالم یه روزی مخصوص من و تو و ملیکاست...یه روز کاملا فراموش نشدنی!!

 

ای زمان ، آرام ما را در بر گیر تا غرق موج های تو شویم .. آنچنان که غرق رویا می شویم!

 

پایان ثانیه منم!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:17  توسط باران  

خداحافظ همين حالا

كي گفته كه اول بايد با سلام شروع كرد؟

يك سال و اندي با سلام شروع كردم

حالا ميخوام با خداحافظي شروع كنم

امروز نوزده ارديبهشته

خيلي وقته كه منتظر امروزم

اين پستم با همه ي اوناي ديگه فرق داره

جون ميخواستم اخرين پستم امروز باشه كه برام مناسبت خاصي داره

همه ي ما تنهاييم

هممون احساس تنهايي ميكنيم

و اين تقصير هيچي نيست

كلي دوست و اشنا دور و برمونن كه سرمون و گرم كردن

اما با تمام اين حرفا بازم اون حس خلاء وجود داره

درست يه سال پيش

همچين روزي من و باران و مليكا از همچين حسي با هم صحبت ميكرديم

اينكه دلمون يه دوست واقعي ميخواد

و خيلي چيزاي ديگه

همچين روزي بود كه سه تايي

تو باشگاه بهار

به هم قول داديم هيچوقت همديگه رو تنها نزاريم

قول داديم دوست و رفيق و يار و پشتيبان هم باشيم

قول داديم هيچوقت پشت هم و خالي نكنيم

قول داديم هيچ حرف نگفته اي نزاريم

قول داديم...

قول داديم...

قول داديم...

اخرشم با دست رو دست همديگه گذاشتن(دست دادن)يه امضا ي بزرگ زديم پاي قول ناممون

هرچند بماند كه دقيقا 5 دقيقه بعد از دست دادنمون چنان دعوايي بين ما سه تا و رييس باشگاه در گرفت كه اخرش زنگ زد 110 كه البته به خير گذشت چون اون هي شماره ميگرفت مليكا هي گوشي رو قطع ميكرد

اما ديگه خسته شدم

نه از اون قول و قرار

از اين وبلاگ

نه از ادماش

از مطلباي الكي خوشش

ديگه اصلا حوصله ي نوشتن ندارم

حوصله دل خوش كنكيا ي الكي رو هم ندارم

يا شايد بهتره بگم حرفي واسه گفتن ندارم

دنياي كوچيكيه

هممون مثل يه زنجير به هم وصل شديم

يه روزي شروع كرديم با سيمين و شهره و امير و هادي و سورن و مهدي و ....

اما ديگه كجان اونا؟

هيچكدومشون ديگه نمينويسن

يا خيلي كم مينويسن

اما الان رسيديم به قوقولي قوقو و نيلوفر و دايي احمد و عمو مرتضي و ابي و ....

و فردا هم با چندتا ديگه

ما كه رفتيم

اميدوارم به شما ها خوش بگذره

راستي باران جونم شرمنده كه بي خبر اين اپ و ميبيني

درسته كه پارسال قول داديم هيچي پنهون نمونه

اما ميدونستم اگه از قبل بهت بگم وبلاگ و ميبندي

اين بود كه نگفتم

حالام ميدونم انقدر دوست تو اين بلاگ داري و داريم كه نتوني ببنديش

يه چيزي :اسم وبلاگ و عوض كردم

یه چیزه دیگه:عکس گوشه ی وبلاگ لیوان بارانه ها(من گذاشتم

خوب شده؟

من كه رفتم

ديگه باران ميمونه و وبلاگ

ديگه صلاح مملكت خويش خسروان دانند كه دوست داره اسم وبلاگ چي باشه

(باران جونم گريه نكنياااااااااااااااااااااااااااا . ميخرم براااااااااااااات)

راستي يه چيزه خيلي مهمتر

امروز رو به خودم و باران و مليكا خيلي تبريك ميگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

هميشه (هميشه ها) وقتي ميگم خداحافظ ادامش زمزمه ميكنم:

خداحافظ

ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم

عقربه هاش و ميشكنم

پس:

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا حافظ

ديگه رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم......

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 0:42  توسط یاسی  | 

نمی دونم باید الان خوشحال باشم یا ناراحت از این همه بد شانسی 

راستی سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 

من خوبم تو خوبی؟؟؟؟؟؟!!!

بزارین همین اول ماجرای دیروز رو براتون تعریف کنم...ببینین که چقدر من بد شانسم 

سه شنبه سر کلاس امار...

ما (یعنی من و یاسی)طبق معمول اخر کلاس نشستیم کنار یه سری ارازل و اوباش...که فکر میکنن خیلی بامزن و هر چی که میگن کر کره خندست  ...و البته یه سره در حال صحبت کردن...

استاد هم یه ضد دختر حسابی...یه جورایی چشم نداره دخترهای کلاس و ببینه!!!

با این ارارزل و اوباش هم کاری نداشت اونا هم هر چیزه زشتی که می خواستن میگفتن...استاد هم همراهی شون میکرد...تا اینکه من دیروز یه چیزه کوچولو به یاسی گفتم...استاد برگشت گفت...این دخترهارو چیکارشون کنیم نمیشه که زدشون باید بندازیمشون بیرون...

من گفتم استاد شما هر وقت این ردیف پسرها رو انداختین بیرون ما هم با پای خودمون میریم بیرون...

استاد شد عصبانی ...گفت:برای من تعیین و تکلیف میکنی؟گفتم:نه استاد

گفت دهنتو ببند..اینه شعور یه استاد به اصطلاح با شخصیت 

همون سه شنبه وقت برگشتن به خونه من و ملیکا ساعت ۱۲.۵

در حال حرف زدن بودیم که یه پیکان بهمون نزدیک شد بدون هیچ نوشته ای که روش باشه

من هم فکر کرردم می خواد ادرس بپرسه  پیش خودم گفت هر وقت صدام کرد برگردم جوابشو بدم

تا اینکه ملیکا گفت صبر کن بینیم خانم چی میگه؟

گفتم هنوز صدامون نکرده  برگشتیم طرف خانم محترم دیدیم گشت ارشاده 

یهو برگشت به طرف من گت...الان که هنوز هوا اینقدر گرم نشده استین مانتوت اینقدر بالاست...وقتی تابستون بشه حتما تا ارنج میره بالا به استین مانتوم گیر داده بود که اصلا هم بالا نبود...خیلی کم من گفتم چشم حق باشماست جلوی چشمش یه طرف استین و اوردم پایین اونا هم وقتی دیدن حرف گوش کن بودیم بی خیال شدن

بعد که رفتن دوباره استین و تا زدم  

جالب می دونینی چیه به نظرم این خانم خیلی برام اشنا بود..نکنه مادر دوستم بود کاش ازش می پرسیدم این جوری تو اماکن اشنا داشتیم

دیدین من چقدر بد شانسم  

دوشنبه ـ کلاس مالیاتی

استاد داره یه کلمه ای رو تلفظ میکنه هیچ کس متوجه نمیشه چی میگه...بد میگه می خواین براتون معنیش کنم حالا ما تو نخ همون کلمه موندیم که چی بوده

همش سر کلاس میگه من بابایه شما هستم...  

یکشنبه قرار بود کامپیوتر ۲ برگزار بشه ولی نشد

ما هم اصلا خوشحال نشدیم برا همین برای اینکه تو گناه نیوفتیم تیز رفتیم سلف اولش یه کوچولو ساکت بودیم

ولی بعدش سلف و گذاشتیم رو سرمون ۴ ساعت تو سلف بودیم...اینقدر این فروشندهه رو اذیت کردیم یه سوژه هم گیر اورده بودیم که یه دختره بود...که اصلا نه قیافه داشت نه هیچی از طریق چت با یه پسره دوست میشه دو سال پیش همون سال پسره براش ان ۹۱ فرستاد...الان هم ۹۵ داره

ما هم گیر داده بودیم به این دختره...هی در موردش صحبت میکردیم...دوستاش تا ما رو نگاه میکردین ما رومونو اون طرف میکردیم امور گمرکی یه نفر!!!  

دو تا از بچه های کلاسمون هم این وسط مسطا بهمون ملحق شدن که خیلی ساکت بودن...یکی میگه این چقدر شیطونههههههههههههههههههههههههههههههههه

من: 

شنبه:بالاخره زود رفتیم کلاس..البته یه ساعت زودتر اومدیم دانشگاه برای همین بود که زود رفتیم کلاس 

 دانشجو به این خوبی دیدین؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 

حالا رسیدیم به اراجیف:

اراجیف۱:ادم بد شانس باشه همینه دیگه  

اراجیف۲:تو سلف به بچه ها گیر دادم که چشمک بزنن همه کر کره خنده بودن...یکی که رفت چشمک بزنه..گفتم نوشین چرا خوابت برده بیدار شو یاسی رو که هیچی نگم بهتره 

من هم بلد بودماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فقط وقتی یواشکی چشمک میزنم همه متوجه میشن  نخند

اراجیف۳:ادم خوبه یه نفر رو سوژه میکنه  

اراجیف۴:ما بالاخره تو این ۴ ساعت نشستن تو سلف یه امور گمرکی پیدا نکردیم..می خواستیم امار یه نفر رو در بیاریم   

اراجیف۵:هه هه هه...فکر کردین الان می خوام بگم دوستون دارم؟اره؟! درست فکر کردین

دوستووووووووووووووووووووون دارم


خداوندا ...

اگر روزي بشر گردي ، ز حال ما خبر گردي ،

پشيمان مي شوي از قصه خلقت .

از اين بودن ، از اين بدعت .

خداوندا ...

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا ، چه دشوار است .

چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...............

 

نکته:قابل توجه همه کسایی که اومدن در مورد پست قبلیم بهم گفتن که قران بخون...و داشتن بهم یاد میدادن که چه جوری باهاش صحبت کنم...این کسی که اون پست و نوشت...تو یچه گیش قرار بود حافظ قران بشه!!!همین!


این رو همین الان دیدم...روی یک دیوار مدرسه دخترانه:

وبلاگ یک دختر جوان

کپی رایت از وبلاگ یه دختر جوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 16:44  توسط باران   | 

هی خدا..کجایی...؟!

می خوام باهات بحرفم..میشنوی ؟

حواست کجاست من اینجام اینجا...نگاه کن...اصلا بزار برات دست تکون بدم

هی خدا !حالا من رو دیدی؟

مطمئنی دیگه ؟الان حرفهامو بزنم؟اره؟

می خوام بهت بگم...چقدر از دست شاکیم...شاکــــــــــــــــــــی ...همه بهم میگن باهات حرف بزنم

به همشون میگم حرف زدن باهات چه فایده ای داره نمی خوام باهات حرف بزنم...ولی این ظاهر قضیه ست چون من باهات حرف میزنم

حرفهامو بهت میگم...ولی تو مثل همیشه ساکتی...

هیچ وقت جواب سوال هامو ندادی...با غرور بهم نگاه میکنی... حقیرم میکنی ولی من با این حال هر بار پروتر از قبل میام باهات حرف میزنم...!!!

مثل همیشه توبه ..توبه ..توبه...از اینکه باهات بد حرف زدم یا اینکه با یه نفر بد برخورد کردم...ولی بازم سکوت میکنی...خسته نشدی از این همه توبه کردن هام؟؟؟؟

همه بهم میگن برام دعا کن...من هم به همشون میگم باشه !حتما!

ولی برای چی این حرف رو میزنم وقتی تو اصلا به حرفهام و دعاهام گوش نمیدی...

به قول یاسی شاید من دعا کردن بلد نیستم برای همینه که هیچ کدوموشون مستجاب نمیشه...

میگن حتما حکمتی تو کاره...از این همه حکمت حالم بهم می خوره

من این حکمتها و قسمتها رو قبول ندارم...

دوست دارم خودت بهم بگی برای چی...!

تصمیم گرفتم هر کی بهم گفت براش دعا کنم بهش بگم نه!من دعا نمیکنم...

همه میگن بزرگی مهربونی رحمانی ...ولی کو ؟پس چرا من نمیبینم...

تو دوست داری ما خودمون رو پیشت کوچیک کنیم...

برای چی این کار رو ازمون می خوای وقتی اخرش هیچی...

مثل همیشه ساکتی..خب یه چیزی بگو...

این چند وقته می دونی بهم ریختم...از خندهای الکی خسته شدم...

دوست دارم برا یه بار هم شده حرف بزنی....

هی خدا حرفامو شنیدی؟ببینم حواست کجاست؟نه من اون نیستم که الان داری نگاش میکنی...بازم که اشتباه گرفتی....مثل همیشه...یه بار حواست وجمع کن..خواهش میکنم...

بعضی وقتها تو عظمتت شک میکنم... شــــــــــــــــــــــــــــــــک..

بیا می خوام یه چیزیو بهت بگم...نه...نمیگم...تو خماری بمون...شاید بعدن بهت گفتم!!!

پ.ن:هیچی نیستم در برابر بزرگیت...یادت باشه باهات قهرم ..باید بیای منت کشی..هرچند که من زودتر میام...

پ.ن:شرمنده از همه ی کسایی که به وبشون سر نزدم...

پ.ن:الان هیچ حسی ندارم

پ.ن:هی خدا می خواستم اینو بهت بگم ...دلم نیومد تو خماری بزارمت..مــــــــــــن دوســــــــــــــــــــت داررررررررررم...(یادت نره هنوز باهات قهرم)گریم گرفت...لعنتی...

پ.ن:بعضی وقتها سکوتت ادم و میکشه...

 

شب بود آسمان پر ستاره خیلی دل تنگ بودم به قلبم گفتم ای قلب خیلی ساله دلم برای نگاههای عاشقانه تنگ شده خیلی ساله دلم برای گریه تنگ شده خیلی ساله دلم برای محبت تنگ شده منتظره ندای قلبم بودم دوست داشتم اون هم با من هم صدا باشدلحظات مرگباری گذشت که ناگاه عقل با تحکم گفت ای انسان تو خیلی وقته قلب نداری. اه راست میگفت من خیلی وقته قلب ندارم و نا امیدانه به اسمان نگاه کردم و زیر لب گفتم خیلی ساله که دلم برای قلب تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 9:39  توسط باران   | 

دی ۸۶

وقتی مادر و پدر گرام از مکه تشریف اوردن...

من در حال پخش کردن گوشت قربونی بین همسایه هامون هستم...

تا اینکه رسیدم دم دره یکی از همسایه هامون که پسرش چند هفته قبل تر هی برام چراغ میزد و لبخند زنگی تحویل میداد...  

من:بفرمایید

اون:شما؟

من:(مثلا نمی شناسی دیگه)  خانم...(بعدا حالت رو میگیرم)

اون:بعله بعله حال شما؟؟؟؟؟؟؟

من:(تو دلم :به تو چه؟ )ممنونم

اون:داره با گوشی صحبت میکنه ...جونم  ...فدات بشم

من:(با کیه؟) 

اون:یه لحظه گوشی

من: با من نبود...

 اون:در حال باز کردن در خونشون...بفرمایین داخل...قربون دستون  ...فداتون بشم

من:قربون شما ...مزاحم نمیشم (تو دلم...پسره ی پرووووووووووووووو  )

اون:بفرمایید دیگه

من:...خداحافظ  

اون:

 

از دیروز داداش وسطیم با زن و بچش اومدن خونمون..

همه ی همسایه هامون متوجه شدن که اینا اومدن

اخه برادر زادم دیوووووووووووووووونمون کرد  ...بس که حرصمون داد

چند وقت پیش با همین برادر زاده ۳ ساله قرار بود بریم سوپر مارکت...

من:امیر تند نرو هوا تاریک شده زمین می خوری...

امیر:الان روزه

من:کجا الان روزه؟  الان شبه...

اون:با صدای خیلی بلند...الان روزههههههههههههههههههههههههه

من: باشه ...حتما روز دیگه

سر کوچه...

من:صبر کن ببینم سوپر مارکت بازه...

امیر:بازه...

من:اره بازه...

تو سوپر مارکت...

امیر:بازم با صدای بلند...پیش فروشنده...دیدی گفتم بازه...

من: ..بریم خونه

امیر:چیبس بخر..

من:نه...پفیلا (از نوع کره نمکیش )..اگه چیبس سرکه نمکی داشت می خریدم

جاتون خالی خیلی خوشمزه بود

ولی ابرومو برد این پسره  

من دیگه همراش بیرون نمیرم

 

اراجیف۱:سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام...سعی میکنم خوب باشم...شما هم سعی کنید

اراجیف۲:استقلال و پیروزی که گند زدن...استیل اذین هم نخواست کم بیاره اون هم ۳ تا گل خورد

اراجیف۳:مرسی تیم ملی  . . مرسی علی دایی  

اراجیف۴:اهنگ وبلاگ تکراری شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اراجیف۵:رنگ ناخنهام بنفش شده..چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اراجیف۶:بازم الانها شدید پرتقال می خورم

اراجیف۷:مواظب خودتون باشین...  

چندتا نکته:

نکته۱:ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم (مارلون براندو)

نکته۲: مگر غرورها را برای آن نمی پرورانیم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

نکته۳:میل داشتم همراه تو بودم وقتی که در اندیشه ی خدا جا داشتی می خواستم با تو باشم در لحظه ی عزیمت روحت به هنگام تجزیه ی جسمت مغزت و دهانت و تا آن که بتوانم در جهان بی فضا وبی زمان با تو دوام بیا ورمم...

نکته۴:زندگی را درک کن.زیرا آخر جاده ی زندگی تابلویی هست با این نوشته:دور زدن ممنوع

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 14:23  توسط باران   | 

به قول بعضي ها سلام ملكم (سلام عليكم - خداييش تا وقتي خودش اين كلمه رو تلفظ نميكرد نميدونستيم چه طوري بايد بخونيمش)

حال شما؟

احوالات؟

به به چشمتون روشن

ياسي خانم اومده

صفا اورده

ديدم باران زيادي داره اپ ميكنه اومدم ابراز وجود كنم

بعد چون حرفي واسه گفتن نداشتم پيش خودم گفتم يكم از امروز بگم

دوشنبه 7:30 صبح:

زيــــــــــــــــــــــــــــــــنگ - زيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــنگ - زيـــــــــــــــــــــــــنگ - زيـــــــــــــــــــــــــــنگ - زيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــنگ - زيـــــــــــــــــــــــــنگ (اين مثلا صداي زنگ تلفنه)

زيِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــنگ - زيـــــــــــــــــــــــــنگ

شماره :122902....(بارانه)

ياسي:(با حالت گريه و بغض )هان؟

باران:(با اضطراب)الو ياسي كجايي؟(يعني خودش نميدونست شماره ي كجا رو گرفته؟)

ياسي:دارم ميام ،امادم الهي اين استاده بيوفته بميره الهي اخراجش كنن الهي بچش از سرويس جا بمونه اخه كي گفته ساعت 8 صبح دانشجوي مملكت بايد بره سر كلاس؟ مگه مدرسست؟

باران:ياسي من الان بيدار شدم هنوز صورتم و نشستم 15 دقيقه ديگه منتظرم باش (حالا يه ارايش كردنش خودش 30 دقيقه طول ميكشه ها)

ساعت 8:40 دانشگاه (استاده.... نيومد)

ساعت 8:53 اومد(استاد تاخير داشتيا - ديگه تكرار نشه)

ساعت 9:30 وسط اراجيف استاد

ياسي: اااااااااااااا باران باران باران از پنجره ي پشت استاد بيرون اون دوتا گنجشك و ببين

باران: ااااااااااااااا در ملا عام؟؟؟؟ چه بي ادب .............ياسي عكس بندازيم (خوب شد تنظيم خانواده نداشتيم)

ساعت 11:30 دم در

باران : ياسي ،رامين(اسم مستعار) شماره ي اين دختره رو بهم داد گفته امار بگيرم براش

ياسي:خب كي هست اين؟

باران:نميدونم فقط يه شماره داشت همين نه اسمي نه چيزي

ياسي : خب حالا ميخواي زنگ بزني بگي كه چي؟

باران:نميدونم خودم پيش خودم فكر كرده بودم كه بهش بگم داداشم ازت خوشش اومده تو اسمت چيه؟چند سالته؟ و اگه موافق....(بچم زيادي سادست-شما ببخشين)

ياسي:(دلم ميخواست فك باران و بيارم پايين)اخه اسكل اونم حتما باور ميكنه و همه چيز و بهت ميگه

باران: هــــــــــــــان؟ باشه خب پس بزار بهش بگم كه ببخشيد خانم شما كي هستين و.....(ديگه بقيش و براي حفظ سلامت اعصاب بازديد كننده ها نميگم)

ياسي:(با حالتي متمايل به التماس) باران جون شما بيا من و بزن فقط جون ... فكر نكن

بازم ياسي: ببين من ميگم زنگ بزن بگو كه اين شماره......

باران: باشه باشه خوبه پس خودت زحمتش و بكش دستت درد نكنه

ياسي:كوفت .من عمرا از اين غلطا نميكنم هه هه

ساعت 11:45 ياسي در مخابرات

ياسي:الو سلام .....طرف:(پسر بچه اي حدود 4-5 ساله) شلام ........ياسي:(از اين به بعد همش يكي در ميون ياسيه)خوبي؟......مرشي......خواهرت هست؟.....شما؟.....من دوستشم.....با ابجيم كار داري؟.......اره مگه گوشي مال ابجيت نيست؟.......نه.....مال كيه؟......مال اوودمه.......مال اوودته؟؟؟....اره.....باشه بگو ابجيت بياد

با صداي جيغ:ابجـــــــــــــــــــــــــــــــــــي بيا دوشتته

طرف:(دختري حدود دوم يا سوم راهنمايي)

الو؟؟

ياسي: الو سلام ...نگار خانم؟ - نه اشتباه گرفتين

نه بابا درست گرفتم مطمعنم - نه اشتباهه

خانم اين خط مال شماست؟ - اره (اخرش معلوم نشد صاحب خط كيه)

از اولش مال شما بود؟ - اره

شما نگار نيستيد؟ - هان؟

ميگم نگار نيستيد؟ - مينا؟نه نيستم

نه مينا نه ،نگــــار - نه نگار نيستم

نگـار چيه بابا، ندا - نه نيستم

نينا؟ - نيستم

تينا؟- خانم اشتباه گرفتين

معصومه چي؟ - چي؟

هيچي ، اخه من تاحالا با همين خط با دوستم صحبت ميكردم دوستم اهل شماله ،شما مال شمالي؟ - نه شمال نيستم

پس كجايي؟ - بندر عباس (فكر كنم خالي بست البته از لهجش)

دانشجوي شمال هم نيستيد؟ - نه

دوستم اهل تهرانه دانشجوي شماله - نه نيستم

پس دانشجوي كجاييد؟ - الو؟

الو

الو

الو

الو صدا نمياد

الو

بوق بوق بوق بوق

اخرش نفهميدم اون من و اسكل كرد يا من اون و.......................

خب در اخر اينجا رسما از اقاي رامين عذرخواهي ميكنيم كه با دختر مورد علاقش اينجوري صحبت كرديم و بسي مايه ي پست زدن قرار داديم

اما من به عنوان خواهر بزرگتر بهش ميگم كه اگه واقعا دختره اين بود بيخيالش بشه كه به دردش نميخوره

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:27  توسط یاسی  | 

 

 

به خاطر مسائل امنیتی کلنات این پست پاک میشه...!!!!!!!!!!   

چیه خب تهدید شدیم...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 1:15  توسط باران   | 

 

آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جزتفاله ی یک زنده نیستند

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب- این کتیبه مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند-

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد.

شاید که اعتیاد بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی را

به ورطه ی زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره ی نا مسکون

تبعید کرده اند

شاید که...

فروغ فرخ زاد

 

اراجیف۱:عید خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟

اراجیف۲:مزخرف ترین عید عمرم این عید  

اراجیف۳:کاش دانشگاه ها زودتر باز میشد...

اراجیف۴:تو برنامه فیتیله جمعه تعطیله این وسطاش یهکارتون میده که یه مرغ شهرداره...یه جوجه و موش هم هست...خیلی قشنگه 

اراجیف۵:یاده یکی از سوتیهام افتاد  ...حالا بعدا شاید براتون تعریف کردم

اراجیف۶:یاسی و ملی هر دوتاشون رفتن مسافرت...یعنی سوغاتی برام چی میارن

اراجیف۷:این پست صرفا برای ابراز وجود بود  

اراجیف۸:   

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:44  توسط باران   |