تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یوهووووووووووووووووووووو 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

ما دوباره اومدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییممممممممممممممم

حالا همگی با هم موج مکزیکی

سووووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

ددددددسسسسسسسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتت

جیییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغ

هوووووووررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شکه شدین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه سال گذشت

۲۲ اردیبهشت پارسال جمع کردیم و رفتیم

۲۳ اردیبهشت امسال برگشتیم

نمیگم چه زود گذشت

به اندازه ی یه روز

نه

به نظرم خیلی هم دیر گذشت

تئ این یه سال خیلی اتفاق ها افتاد و خیلی چیزا عوض شد

اما ما هنوز همونیم(با این تفاوت که ابروهای باران خانم روز به روز اب میره)

و دوباره برگشتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییممممممممممممم

دوباره سوت دست جیغ کولی بازی و ..............

خب دیگه برا امروز بسه

من برم دیگه

پ ن: چیه باران خانم؟ شگه شدی؟ حالا نمیخواد گریه کنی

پ ن :عکساش باشه باران بزاره من تو کافی نتم و نیمتونم زیاد بمونم

باااااااااااااااای باااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 12:28 توسط یاسی |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

این سلام با بقیه سلامها فرق میکنه؟

اگه گفتین چرا؟!!!!

بدوووووووووووووووووو زود باش بگوووووووووووووووو

اه بازم مثل همیشه بزار خودم بهتون بگم این سلام خداحافظی بود

یادش بخیر یاد اولین پست وبلاگ افتادم البته من ننوشته بودم یاسی نوشته بود

اول وبلاگمونو تو میهن بلاگ ساختیم بعدش به اصرار بچه ها اومدیم بلگفا(یاسی اصلا راضی نبود)

خلاصه اراجیفمونو اوردیم تو بلگفا...تا الان که این اخرین پست وبلاگمونه...

می دونم خیلی دلم برای اینجا تنگ میشه...چون تنها سرگرمی و دلخوشیم بوده تو  این یک ساله...

ولی هر اومدنی یه رفتنی داره...

اومدم ازتون به خاطر همه چیز تشکر کنم...اینکه تنهامون نزاشتین و با صبر و حوصله اراجیفمونو می خوندین...(اینا همه شکسته نفسیهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)

دلم برای همه تون تنگ میشه...هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

حالا نمی خواد گریه کنین..من هم گریم میگیره هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه دوستی بود که اون هم از میهن بلاگ همراه ما اومد بلگفا از اون هم ممنونم...مرسی دوست خوبم که تنهامون نزاشتی

خب بریم سراغ اخرین اراجیفها:

اراجیف۱:همین اول بهتون میگم که خیلییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم

اراجیف۲:از همه تون خفن ممنونم(جمله رو جون داداش داشتی)

اراجیف۳:امیدوارم هر جا که هستین موفق باشین...

اراجیف۴:یه چیزی قابل توجه همه کسایی که اومدن اینجا بهم گفتن که بی معرفت یا کم لطف شدم...

من تا اونجایی که می تونستم به همتون سر میزدم..وگرنه نه بی معرفت بودم و نه کم لطف..

اراجیف۵:خیلی مواظب خودتون باشینخیلی دلم براتون تنگ میشه...خیلیییییییییییییییییییی

برای همیشه خداحافظ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:45 توسط باران |

اول بزار بهت بگم چه اهنگی دارم گوش میدم:پایانه ثانیه منم      هر جا که ساعت ببینم     عقربه هاشو می شکنم.

سلام خانم ناز!!!

می دونی اون شب خیلی غافلگیر شدم هم از بابت اس ام اس های تو و ملیکا و هم از پستی که زدی!!

تو می دونستی گریم می گیره بهم چیزی نگفتی(الان هم هنوز هیچی نشده گریم گرفته)فقط اون شب بهم گفتی می خوای اپ کنی!

من هم بی خبر از همه جا کلی ذوق کردم که تو بالاخره می خوای اپ کنی...تو گفتی می خوام کلی خودمونو تحویل بگیرم...ولی من منظورت رو متوجه نشدم!

بعد اس ام اس هاتون بود که تصمیم گرفتم یه سری به نت بزنم تا ببینم اپت در مورد چیه!

خیالم راحت بود که سوتی جدیدی ندادم که بخوای تو وب بنویسی(مثل همیشه یادته میگفتی میرم سوتیتو تو وب مینویسم)!!!

فکر همه چیو می کردم جزء این رو!!

پست خداحافظی!خیلی غافلگیرم کرده بودی خانم ناز!

و من بدون اینکه حتی پستت رو بخونم اشکم در اومد.

نمی دونم چرا این کار رو کردی!قرار نبود چیزیو از هم پنهون کنیم ولی تو این کار رو کردی و من مات و مبهوت موندم از این کاری کردی.

تمام خاطرات این یه سال اومد جلوی چشمام...یادته پارسال همین موقع تو وب گفتی که من نامزد گرفتم...اپم رو تحریف کردی!یادته اون اوایل وقتی وبلاگ رو درست کردیم چه حسی داشتیم

تند تند اپ میکردیم!چقدر ذوق داشتیم!ولی الان...

بهت قبلا گفتم اگه بری من هم میرم وب رو می بندم..من هم دیگه هیچی نمی نویسم...فرداش بهت گفتم الکی اون پست و زدی تو بهم گفتی نه!!!

اخه تو چت شب قبلش بهم گفتی پستم الکیه...برای دلخوشی من گفته بودی...گفتی چون می دونستم گریت میگیره این رو بهت گفتم...

چون می دونستم قبول نمیکنی بهت نگفتم!

من بهت هیچی نگفتم...هیچی نداشتم که بهت بگم!من فقط دوست داشتم تو راحت باشی.بهت گفتم اگه وب روهم نبندم دیگه هیچ پستی هم نمیزنم.

تصمیمم کاملا جدی بود.با اینکه وب رو خیلی دوست داشتم ولی بدون تو برام بی معنی می شد..چقدر رو اسم وبلاگمون فکر کرده بودیم یادته؟

تا اینکه امیر بهم گفت اگه یاسی اجازه میده من میام...بهت گفتم:گفتی برام فرقی نمیکنه می دونی که ناراحت نمیشم.

اگه امیر این حرف و نمیزد حتما اینجا رو می بستم.شایدم بستم!!!

خانم نازم!خانم خوشگله، من منتظرت می مونم که یه روزی بیای و اپ کنی.

من خیلی دوست دارم خیلی.

خوشحالم یه روزی مخصوص من و تو و ملیکاست...یه روز کاملا فراموش نشدنی!!

 

ای زمان ، آرام ما را در بر گیر تا غرق موج های تو شویم .. آنچنان که غرق رویا می شویم!

 

پایان ثانیه منم!!

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:17 توسط باران

خداحافظ همين حالا

كي گفته كه اول بايد با سلام شروع كرد؟

يك سال و اندي با سلام شروع كردم

حالا ميخوام با خداحافظي شروع كنم

امروز نوزده ارديبهشته

خيلي وقته كه منتظر امروزم

اين پستم با همه ي اوناي ديگه فرق داره

جون ميخواستم اخرين پستم امروز باشه كه برام مناسبت خاصي داره

همه ي ما تنهاييم

هممون احساس تنهايي ميكنيم

و اين تقصير هيچي نيست

كلي دوست و اشنا دور و برمونن كه سرمون و گرم كردن

اما با تمام اين حرفا بازم اون حس خلاء وجود داره

درست يه سال پيش

همچين روزي من و باران و مليكا از همچين حسي با هم صحبت ميكرديم

اينكه دلمون يه دوست واقعي ميخواد

و خيلي چيزاي ديگه

همچين روزي بود كه سه تايي

تو باشگاه بهار

به هم قول داديم هيچوقت همديگه رو تنها نزاريم

قول داديم دوست و رفيق و يار و پشتيبان هم باشيم

قول داديم هيچوقت پشت هم و خالي نكنيم

قول داديم هيچ حرف نگفته اي نزاريم

قول داديم...

قول داديم...

قول داديم...

اخرشم با دست رو دست همديگه گذاشتن(دست دادن)يه امضا ي بزرگ زديم پاي قول ناممون

هرچند بماند كه دقيقا 5 دقيقه بعد از دست دادنمون چنان دعوايي بين ما سه تا و رييس باشگاه در گرفت كه اخرش زنگ زد 110 كه البته به خير گذشت چون اون هي شماره ميگرفت مليكا هي گوشي رو قطع ميكرد

اما ديگه خسته شدم

نه از اون قول و قرار

از اين وبلاگ

نه از ادماش

از مطلباي الكي خوشش

ديگه اصلا حوصله ي نوشتن ندارم

حوصله دل خوش كنكيا ي الكي رو هم ندارم

يا شايد بهتره بگم حرفي واسه گفتن ندارم

دنياي كوچيكيه

هممون مثل يه زنجير به هم وصل شديم

يه روزي شروع كرديم با سيمين و شهره و امير و هادي و سورن و مهدي و ....

اما ديگه كجان اونا؟

هيچكدومشون ديگه نمينويسن

يا خيلي كم مينويسن

اما الان رسيديم به قوقولي قوقو و نيلوفر و دايي احمد و عمو مرتضي و ابي و ....

و فردا هم با چندتا ديگه

ما كه رفتيم

اميدوارم به شما ها خوش بگذره

راستي باران جونم شرمنده كه بي خبر اين اپ و ميبيني

درسته كه پارسال قول داديم هيچي پنهون نمونه

اما ميدونستم اگه از قبل بهت بگم وبلاگ و ميبندي

اين بود كه نگفتم

حالام ميدونم انقدر دوست تو اين بلاگ داري و داريم كه نتوني ببنديش

يه چيزي :اسم وبلاگ و عوض كردم

یه چیزه دیگه:عکس گوشه ی وبلاگ لیوان بارانه ها(من گذاشتم

خوب شده؟

من كه رفتم

ديگه باران ميمونه و وبلاگ

ديگه صلاح مملكت خويش خسروان دانند كه دوست داره اسم وبلاگ چي باشه

(باران جونم گريه نكنياااااااااااااااااااااااااااا . ميخرم براااااااااااااات)

راستي يه چيزه خيلي مهمتر

امروز رو به خودم و باران و مليكا خيلي تبريك ميگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

هميشه (هميشه ها) وقتي ميگم خداحافظ ادامش زمزمه ميكنم:

خداحافظ

ديگه رفتم

پايان ثانيه منم

هرجايي ساعت ببينم

عقربه هاش و ميشكنم

پس:

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا حافظ

ديگه رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم......

.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 0:42 توسط یاسی |

نمی دونم باید الان خوشحال باشم یا ناراحت از این همه بد شانسی

راستی سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من خوبم تو خوبی؟؟؟؟؟؟!!!

بزارین همین اول ماجرای دیروز رو براتون تعریف کنم...ببینین که چقدر من بد شانسم

سه شنبه سر کلاس امار...

ما (یعنی من و یاسی)طبق معمول اخر کلاس نشستیم کنار یه سری ارازل و اوباش...که فکر میکنن خیلی بامزن و هر چی که میگن کر کره خندست ...و البته یه سره در حال صحبت کردن...

استاد هم یه ضد دختر حسابی...یه جورایی چشم نداره دخترهای کلاس و ببینه!!!

با این ارارزل و اوباش هم کاری نداشت اونا هم هر چیزه زشتی که می خواستن میگفتن...استاد هم همراهی شون میکرد...تا اینکه من دیروز یه چیزه کوچولو به یاسی گفتم...استاد برگشت گفت...این دخترهارو چیکارشون کنیم نمیشه که زدشون باید بندازیمشون بیرون...

من گفتم استاد شما هر وقت این ردیف پسرها رو انداختین بیرون ما هم با پای خودمون میریم بیرون...

استاد شد عصبانی ...گفت:برای من تعیین و تکلیف میکنی؟گفتم:نه استاد

گفت دهنتو ببند..اینه شعور یه استاد به اصطلاح با شخصیت

همون سه شنبه وقت برگشتن به خونه من و ملیکا ساعت ۱۲.۵

در حال حرف زدن بودیم که یه پیکان بهمون نزدیک شد بدون هیچ نوشته ای که روش باشه

من هم فکر کرردم می خواد ادرس بپرسه پیش خودم گفت هر وقت صدام کرد برگردم جوابشو بدم

تا اینکه ملیکا گفت صبر کن بینیم خانم چی میگه؟

گفتم هنوز صدامون نکرده  برگشتیم طرف خانم محترم دیدیم گشت ارشاده

یهو برگشت به طرف من گت...الان که هنوز هوا اینقدر گرم نشده استین مانتوت اینقدر بالاست...وقتی تابستون بشه حتما تا ارنج میره بالا به استین مانتوم گیر داده بود که اصلا هم بالا نبود...خیلی کم من گفتم چشم حق باشماست جلوی چشمش یه طرف استین و اوردم پایین اونا هم وقتی دیدن حرف گوش کن بودیم بی خیال شدن

بعد که رفتن دوباره استین و تا زدم  

جالب می دونینی چیه به نظرم این خانم خیلی برام اشنا بود..نکنه مادر دوستم بود کاش ازش می پرسیدم این جوری تو اماکن اشنا داشتیم

دیدین من چقدر بد شانسم

دوشنبه ـ کلاس مالیاتی

استاد داره یه کلمه ای رو تلفظ میکنه هیچ کس متوجه نمیشه چی میگه...بد میگه می خواین براتون معنیش کنم حالا ما تو نخ همون کلمه موندیم که چی بوده

همش سر کلاس میگه من بابایه شما هستم...

یکشنبه قرار بود کامپیوتر ۲ برگزار بشه ولی نشد

ما هم اصلا خوشحال نشدیم برا همین برای اینکه تو گناه نیوفتیم تیز رفتیم سلف اولش یه کوچولو ساکت بودیم

ولی بعدش سلف و گذاشتیم رو سرمون ۴ ساعت تو سلف بودیم...اینقدر این فروشندهه رو اذیت کردیم یه سوژه هم گیر اورده بودیم که یه دختره بود...که اصلا نه قیافه داشت نه هیچی از طریق چت با یه پسره دوست میشه دو سال پیش همون سال پسره براش ان ۹۱ فرستاد...الان هم ۹۵ داره

ما هم گیر داده بودیم به این دختره...هی در موردش صحبت میکردیم...دوستاش تا ما رو نگاه میکردین ما رومونو اون طرف میکردیم امور گمرکی یه نفر!!!

دو تا از بچه های کلاسمون هم این وسط مسطا بهمون ملحق شدن که خیلی ساکت بودن...یکی میگه این چقدر شیطونههههههههههههههههههههههههههههههههه

من:

شنبه:بالاخره زود رفتیم کلاس..البته یه ساعت زودتر اومدیم دانشگاه برای همین بود که زود رفتیم کلاس

 دانشجو به این خوبی دیدین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

حالا رسیدیم به اراجیف:

اراجیف۱:ادم بد شانس باشه همینه دیگه

اراجیف۲:تو سلف به بچه ها گیر دادم که چشمک بزنن همه کر کره خنده بودن...یکی که رفت چشمک بزنه..گفتم نوشین چرا خوابت برده بیدار شو یاسی رو که هیچی نگم بهتره

من هم بلد بودماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا فقط وقتی یواشکی چشمک میزنم همه متوجه میشن نخند

اراجیف۳:ادم خوبه یه نفر رو سوژه میکنه

اراجیف۴:ما بالاخره تو این ۴ ساعت نشستن تو سلف یه امور گمرکی پیدا نکردیم..می خواستیم امار یه نفر رو در بیاریم 

اراجیف۵:هه هه هه...فکر کردین الان می خوام بگم دوستون دارم؟اره؟! درست فکر کردین

دوستووووووووووووووووووووون دارم


خداوندا ...

اگر روزي بشر گردي ، ز حال ما خبر گردي ،

پشيمان مي شوي از قصه خلقت .

از اين بودن ، از اين بدعت .

خداوندا ...

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا ، چه دشوار است .

چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است ...............

 

نکته:قابل توجه همه کسایی که اومدن در مورد پست قبلیم بهم گفتن که قران بخون...و داشتن بهم یاد میدادن که چه جوری باهاش صحبت کنم...این کسی که اون پست و نوشت...تو یچه گیش قرار بود حافظ قران بشه!!!همین!


این رو همین الان دیدم...روی یک دیوار مدرسه دخترانه:

وبلاگ یک دختر جوان

کپی رایت از وبلاگ یه دختر جوان...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 16:44 توسط باران |

سلام به وبلاگ اراجیف یاسی و باران خوش اومدید . امیدواریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید.
***BARAN & YASI ***


وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر
کپی رایت از :www.hallucinate.blogfa.com

Home
Email
Night Skin